چهارشنبه 28 آذر1386
گاهی اوقات حالم ازش به هم می خوره ، حرسم می گیره ، خفه می شم نمی دونم چه کارش کنم مجبورم مثل همیشه ؟
نگاهش که می کنم تنگی نفس می گیرم حس می کنم تمام بدنم داغ می شه وقتی با اون چشای دریده اش بهم نگاه می کنه کله ام داغ می شه ، صورتم قرمز
اون قدر داغ که فکر می کنم چشام تحمل این داغی رو نداره و دارن از حدقه بیرون میان .
چشامو یه لحظه می بندم پلکامو که روی هم می کشم خنک می شه شاید چون یه لحظه هم که شده نمی بینمش. شاید به خاطر همینه که دیگه مثل اون موقع ها شاد نیستم و ورجه وورجه ندارم .
تا همین شش ماه پیش هر جدولی رو تو خیابون می دیدم چشام از خوشحالی برق می افتاد و دلم پر می کشد که برم روی جدول راه برم حتی اگه اون طرف خیابون بود ولی حالا اگه کنار جدول هم باشم شاید حتی متو جهش نشم چه برسه به اینکه آرزو کنم از روش رد شم
نوشته شده توسط یه از خدا بی خبر در ساعت | لینک
|
