تبليغاتX
خدایا صدامو می شنوی؟
تجربه هاي سنگين به من پاداش مي دهد كه آرام گريه كنم

همیشه نزدیک روز تولدم که میشد کلی خوشحال و شاد و سر حال بودم و هر روز تکرار میکردم :

راستی تولدمه ها !

و حتما از قبل به همه می گفتم  و یعنی بگم سر خونواده م می خوردم

ولی حالانه تنهاه دوس ندارم بگم تولدمه دوس هم ندارم کسی بهم یادآروری کنه که تولدته 

یا اینکه ازم بپرسن چند سالته .

 واقعآ احساس حقارت می کنم ،از در جا زدن ،از اینکه چیز دیگه ای رو دوست دارم ولی برای رسیدن به چیزایی که اصلا دوسشون ندارم تلاش کردم و می کنم

می دونی! آدما یه دایره راحتی دارن که دوس ندارن از اون دایره خارج شن . فکر میکنن که نتونن . براشون سخته ،هر کی بتونه از این دایره راحتی خارج شه انسان شجاع(یا همون ریسک پذیر شاید) و مطمئنا خوشبخت و موفق خواهند بود.

کاش روزی من هم این شجاعتو در خودم ببینم که برم سراغ اون چیزی که واقعا بهش علاقه دارم.

اما نمیدونم از کجا و چه طوری شروع کنم.

چه طوری یقین به راهم پیدا کنم.

خدایا اگه صدامو می شنوی جوابم بده .

فکر کن ناشنوام (کرم) صداتو با گوشم نمی شنوم

فکر کن کورم و نمی بینم حتی با این چشای گنده.

یه جوری جوابمو بده که متوجه بشم ، فکر کن کند ذهنم و دیر می فهمم.

دوست دارم صبر کنم ولی مگه صبرمن چه قدره .اندازه صبرمم که می دونی .

یه طوری جواب بده که دیر نشه.

منتظر تماست هستم

قربان تو یه از خدا بی خبر

                                     من می ترسم که به بعضی چیزها فکر کنم
                                     من می ترسم با بعضی چیز ها بجنگم
                                     من از شکست خوردن نمی ترسم
                                      من می ترسم که پیروز شوم و چیزی تغییری نکند
نوشته شده توسط یه از خدا بی خبر در ساعت  | لینک  | 

خیلی وقت بود که دلم می خواست چیزی بنویسم .

 

واقعا تو این مدت فرصت نبود . ولی حالا بعد از این همه اتفاقات جالب که بوده الان چیزی ندارم بنویسم .الان که فکرشو میکنم میبینم به نظر می اومد جالبه .چیزی برام جالب نیست که در رابطه ش بنویسم و...

 

ولی فقط اینو میدونم که انتظار چقدر سخته.

 

خیلی بده. که کسی هم دور برت نباشه که باهاش صحبت کنی.و حرف دلتو بگی .

 

باید به کدوم bbc اعتماد کنم به اونی که اگه چیزی بهش گفتی و ازش بخوای که تو دلش نگه داره ...یه تفائل (یا شایدم تفعل یا تفاعل بی خیال شو ) به حافظ می زنه که به کیا نگه یا بگه

آخه دوستان دل بزرگی دارند

 

اونم که دلش بزرگ که با همه اونایی که میشناسی و میشناسنت و نمیشناسی و نمیشناسنت و میشناسونه ..مشورت می کنه که به نظرتون بگم یانه

اون وقته که دیگه باید به جای حرف دل بهش گفت نقل مجلس دوستان و همکلاسی ها و هم دانشکده ای ها و هم....... .

بی خیال  این حرفا رو. فعلا که کلی کار سرم ریخته نمی دونم از کجا شروع کنم . راستش حوصله ندارم . بی عار شدم.

پ ن: خیلی ها کلاه بردار شدنه

 

نوشته شده توسط یه از خدا بی خبر در ساعت  | لینک  |