یکشنبه 17 دی1385
دوست دارم پاتو لگد کنم
بعد که خم میشی پاتو ببینی
بزنم توی سرت
نه نه!!
تو سر بده
...
خوب یه کاره دیگه کنم
با مشت بزنم توی دماغت
نه نه
دماغ دوست ندارم
.....
هان!
دست میارمو چشمتو در میارم
می خوام ببینم بدون چشم هم ...
نوشته شده توسط یه از خدا بی خبر در ساعت | لینک
|
شنبه 2 دی1385
من هم لباس گلگلی می پوشيدم
من هم با ستاره های چشمک زن آسمان بازی بازی می کردم
من هم عروسک مو بافته ای داشتم که به بغل می گرفتم
و با خيال مهتاب به خواب می رفتم
اما چه کنم که لباسم تنگ شد
و گل گل هايش پژمرد
عروسکم موهايش ريخت و برای آغوشم کوچک شد
و مهتاب آسمانم واقعی شد
و ستاره های آسمان
که ديگر چشمک نمی زنند.
نوشته شده توسط یه از خدا بی خبر در ساعت | لینک
|
