تبليغاتX
خدایا صدامو می شنوی؟
تجربه هاي سنگين به من پاداش مي دهد كه آرام گريه كنم

اتفاق خودش نمی افتد

يکی زندگی من را دارد هی شخم می زند...

هی....

هی....
نوشته شده توسط یه از خدا بی خبر در ساعت  | لینک  | 

همه بعد از ظهرها جمعه شده اند
با بوی گند دروغ و حس عریان تنهایی
حتی وقتهایی که دوستی بالا می آورم

نوشته شده توسط یه از خدا بی خبر در ساعت  | لینک  | 

این روزها دارم از تنبلی می میرم. نزدیک یک ماهه که در خونه دست به سفید وسیاه نزدم!!!
روزهای اول به مادرم گفتم: "تو غذا بپز و من ظرفها رو می شورم!!!" که جواب داد کار دو نفر که چیزی نیست. من هم از خدا خواستم. در عوض قبلا هفته ای یک بار هم نمی رفتم خرید ولی حالا تقریبا هر روز دارم می رم خرید و برای چیزهای جزیی مثل یک دانه سی دی یاحتی بستنی باید تا فروشگاه نزدیک خونه برم.
 این که در این چند روز نمی نوشتم به دلیل نخواستن نبود. به خاطر نتوانستن بود .
پروژه پایانی من هنوز تمام نشده هنوزم که هنوزه دارم روش کار می کنم ولی نمی دانم چرا تمام نمیشه.
کنکورهم که نزدیکه هنوز کتاب هم نخریدم

یه دعا میکنم حالا که ماه رمضونه . روزه گیراش باهام تکرار کنن .خدا که روی منو نمی گیره شاید تو رو در بایستی شما یه کاری کرد (خدایا شر این پروژه را از سر من کم کن) .

 

نوشته شده توسط یه از خدا بی خبر در ساعت  | لینک  | 

دلیلی نداره همه آدما حقیقتو بگن.شاید تو دوست داشته باشی دروغ بگی .من چه کاره ام .هان؟!

دروغ برای گفتنه دیگه نه؟!

اگه نه پس برای چیه.

نوشته شده توسط یه از خدا بی خبر در ساعت  | لینک  |